حدودا ۴ـ ۵ سال قبل
دینگ دینگ (این صدای تلفن محل کار بابای دوستمه)
باباش ـ الو بفرمائید
دوستم ـ سلام بابا خسته نباشید بد موقع که زنگ نزدم
باباش ـ نه. خوبی؟
دوستم ـ تو خیلی خوبی بابا تو بهترین بابای دنیا هستی
باباش ـ می دونم. حالا باید چی بخرم برات؟
دوستم ـ هیچ چی فقط ۵ کیلو موز بخر بیار می خوام دسر درست کنم
باباش ـ موز؟ موز دیگه چیه؟
دوستم ـ بابا موز دیگه
.موز
باباش ـ موز؟...آهان همونی که میمون ها می خورن
دوستم ـ![]()
تق (این صدای گوشی تلفن بود)
حالا دیگه دوستم می خواست چی درست کنه با ۵ کیلو موز من نمی دونم
یاسمین(دوستم) :این چند روز تعطیلی هم گذشت
من:تا پنجشنبه هم همه ی کلاسا به جز یکی کنسل شد
یاسمین :اونا هم زیاد مهم نیستن
من :آره می ریم سر کلاس یه چرتی می زنیم برمی گردیم
یاسمین :شیطونه می گه هفته ی بعد رو هم آنفولانزا بگیر بشن تو خونه![]()
من :بعد هم که امتحان های میان ترم شروع می شه
یاسمین :اونا رو هم با تقلب یه نمره ای می گیریم
من :بعد هم که امتحان های پایان ترم شروع می شه
یاسمین :می ریم سر جلسه ی امتحان ورقه رو نگاه می کنیم
من :بعد یکی می زنیم تو کله ی خودمون یکی می زنیم تو کله ی ورقه یکی هم تو کله ی مراقب
یاسمین :بعد نمره ها رو می ذارن تو سایت![]()
من : مشروط می شیم![]()
یاسمین :چی؟ مشروط می شیم؟
من و یاسمین(همزمان) :کتابخونه بازه؟
با بچه های گروه تجسس تو باشگاه دانشگاه بودیم که دیدم یکی از بچه ها داره داد می زنه :" توت فرنگییییییییی پیشول خان برگشته." منم بدو بدو اومدم بیرون دیدم به به عین المنور (چشممان روشن) پیشول خان داره با یه پیشول خانم سیاه با ۴ تا بچه پیشول زشت
داره رو چمنا قدم می زنه(همه ی بچه هاشون هم شبیه مامانشون بودن وگرنه می دونین که پیشول خان خیلی خوشگله
).
رفتم جلو سلام علیک کردم (به روش تله پاتی) گفتم پیشول کجا بودی؟ چرا بی خبر؟ دیدم این پیشول دیگه پیشول سابق نیست یه غمی تو چشاش بود
با بچه ها و پیشول خان رفتیم نشستیم رو نیمکت حیاط و پیشول خان سفره دلش رو برامون وا کرد گفت که: " تابستون بود و شما (بچه های دانشگاه) مشغول امتحان های پایان ترمةون بودین
که من و بقیه ی پیشول ها گفتیم الان فصل امتحاناته و جاده خلوت بریم مسافرت, تصمیم گرفتیم بریم جنوب (تابستون جنوب خیلی می چسبه آدم جزغاله می شه) پول هم نداشتیم با هواپیما بریم با ماشین رفتیم
یه چند روز رو اونجا موندیم یه روز مثل همیشه با بچه ها رفتیم لب دریا یه پیشول دختر رو دیدم که با دوستاش اومده بود بگرده همون جا یه دل نه صد دل عاشقش شدم
منم که خام بودم و بی تجربه همون جا ازش شماره گرفتم و فرداش هم تنهایی رفتم خواستگاری خونوادش هم موافقت کردن و ما با هم ازدواج کردیم . بعد برگشتیم با هزار بدبختی یه جایی رو پیدا کردیم و اونجا زندگی کردیم آخه یکی نیست بگه پیشول تو که کار درست حسابی نداری چرا ازدواج می کنی؟
"
ما هم دلمون به حال پیشول خان سوخت و تصمیم گرفتیم براش یه کار درست حسابی پیدا کنیم . دو سه روز پیش بود که ایشون شدن مسئول غذای پیشول های دانشگاه(این کار هم برای خودش خوبه هم برای بقیه پیشول ها)
بهش می گم این چی بود رفتی گرفتی؟ همسایه ی ما یه پیشول داره انقدر خوشگله
از هر انگشتش یه هنر می باره می اومدی اونو برات می گرفتم اون موقع مشکل مسکن هم نداشتی هیج , دیگه لازم نبود بری سرکار تا آخر عمر می خوابیدی و خوش می گذروندی
.(اینا رو به خودش نگفتم هااااا)
خوووولاصه این بود سرگذشت غم انگیز پیشول عاشق پیشه ی ما
.
خبر۱ : طبق آخرین تحقیقات آقایون از صدای مگس و پشه از خواب بیدار می شن ولی از صدای گریه ی نوزاد نه (یعنی بچه خودش رو بکشه داد بزنه جیغ بزنه خفه بشه پدر محترم هم چنان خواب می باشد مگر این که یه پشه بیاد دم گوششون وزوز کنه)
خبر ۲: موج جدید آنفولانزا در راه است
(حالا هی من بدو آنفولانزا بدو , آنفولانزا بدو من بدو)